ممات

ممات

حاجی نوشت:
خیلی وقت ها که ناملایمات روزگار وناحق شدن حق وبی عدالتی ها را می بینم ،وقتی که معتبر شدن نالایقان و مدعیان دروغین وتوخالی اسلام وتملق دروغین مگس صفتان را می بینم ناخودآگاه غم فضای سینه ام را می گیردو احساس دلتنگی می کنم.اما این جمله از یکی از دوستان دلسوخته تسکینم می دهد:
"بازی هنوز تمام نشده است".
التماس دعا

آخرین نظرات
  • ۲ آذر ۹۵، ۰۰:۰۵ - م.د
    :(

می‌گویند اگر چند خرچنگ را در جعبه‌ای رو باز قرار دهند، همان جا باقی می‌مانند و از جعبه خارج نمی‌شوند. این درحالی است که آنان به‌راحتی می‌توانند از جعبه بالا بخزند و از آن خارج شوند. علتش این است که به محض اینکه خرچنگی بخواهد بالا رود و از جعبه خارج شود، خرچنگ‌های دیگر آن را پایین می‌کشند و به این‌ترتیب، هیچ‌یک از آنها آزاد نمی‌شوند !


در نتیجه سرنوشت تک‌تک آنها مرگ است، این حرکت خرچنگ‌ها به تفکر خرچنگی مشهور است!

این مطلب درباره انسان‌های حسود نیز صادق است و آنها چون هیچ‌گاه خود نمی‌توانند در زندگی و کار‌شان پیشرفت کنند، دیگران را نیز از موفقیت بازمی‌دارند و حتی تا جایی پیش می‌روند که حاضرند خود را نابود کنند، اما آدم موفق را از مسیر موفقیت، خارج سازند! از همین‌روست که از این خصیصه در اسلام، به‌عنوان خصیصه‌ای نکوهیده و زشت نامبرده می‌شود و در آیات و روایات، مسلمانان را از آن برحذر می‌دارند.

هر وضعیت آزارنده وملال آور را می توان به وضعیتی مفرح وبامزه تبدیل کرد.

اگر بتوانی وسط وضعیتی خشک وعبوس ،به تجربه های خود بخندی وخود را سر حال بیاوری آنگاه دوباره می توانی ضربان قلب خویش را احساس کنی.

اگر تو بخواهی بخندی حتی دیدن یک مگس که مشغول پاک کردن صورت خویش است ،می تواند مایه ی خنده ی تو شود.

"همه چیز دلچسب است اگر تو به آنها دل بدهی"

 

 

حاجی نوشت:

اول سخن ربیعتان مبارک،

امشب شدیدا یاد جمعه شب هایی افتادم که کوله بر دوش در ایستگاه منتظر قطار بودم ،دقیقا ساعت 23،

دلم تنگ شده برا شبهای دلتنگی خوابگاه ،دلم تنگ شده برا دوستان خوابگاه،

دلم تنگ شده برا پیاده روی هایی که بادوستان خوابگاهی داشتیم...

هعی یادش بخیر:/

 

چجوری بگم خدا جون از تو ممنونم

“ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه

واسه هر چی که من و یاد تو می ندازه

واسه امروز که نمی زاری تموم شه

من تو رو دوست دارم بی حد و اندازه

 


 


باید غبار صحن تو را طوطیا کنند

 « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

 

 هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق

 خیل ملائکند رضا یا رضا کنند

 

 «هر گز نمیرد آنکه دلش» جلد مشهد است

 حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند

 

 هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت

 او را به درد کرببلا مبتلا کنند

 

 دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط

 با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند

 

 از آن حریم قدسی ات آقای مهربان

 «آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»



باور کنید من اصلا باور نمی‌کردم جوان‌هایی باشند، هیأتی هم باشند
ولی در طول این یک سال وخرده‌ای که نایب امام زمان(عج) توصیه فرمودند (به ازدواج)، این‌ها جدی نگیرند باور نمی‌کردم،خدا شاهد است،می‌گفتم اشاره آقا بس است!

دیگر الان وقتی که شماها را می‌بینیم، باور می‌کنم که امام صادق(ع) چهار هزار تا شاگرد داشتند
 ولی می‌فرمودند:دنبال چهل تا مرد می‌گردم! 
از شما بهتر کی؟خودت را نگاه کن،خجالت نمی‌کشی؟ 

#استاد پناهیان

پ.ن حاجی:

فقط می تونم بگم بریدخجالت بکشید!






بسیجی میتواند محور باشد و انسانهایی را به خود جذب کند و با سخن و اخلاق و رفتار و درس خواندن و کار کردن و احساس مسؤولیت و آگاهی سیاسی و اطّلاعات دینی و معنوی خود، مثل شمعی دلها را روشن کند و دیگران را امیدوار به آینده و آماده‌ی به کار برای حضور در میدانها قرار دهد.

پ.ن حاجی:

این سخن مقام معظم رهبری بنده رو یاد این عکس از شهید خلیلی انداخت

البته بنده نمونه حاضر این افراد رو در مجموعه ها دیده ام واقعا کسانی که همچون شمع می سوزند تا....!باهزاران گرفتاری کوچک وبزرگ که در این راه برایشان پیش می آید ،تهمت ها،کنایه ها،و...

بگذریم،بازنکنم بهتراست!

ان شاالله خداوند جزای خیر به این عزیزان بدهد!

سلامتی این عزیزان وشادی روح شهید خلیلی صلواتی عنایت فرمایید.

همیشه  نشانه تایید حرف طرف مقابل نیست،
گاهی نشانه  اوست.....

کم نبوده‌اند افرادی که پس از مدتی کار فرهنگی، وارد عرصه اقتصاد شده‌اند و از رستوران و مغازه و بازار سر در آورده‌اند. حالا یا با توجیه خسته‌شدن از گدایی در کار فرهنگی و کسب درآمد برای ادامه فرهنگ کاری، یا با اعلام رسمی بی‌فایده بودن تلاش‌های غیر اقتصادی. انصافا هم راست می‌گویند. تا کی باید برای فکر و بینش و گرایش آدم‌ها خودشان را به زحمت بیندازند و برای یک پاپاسی پول، پیش هر کس و ناکسی گردن کج کنند و آبروی خود را به تاراج بگذارند؟ آخر این چه قانونی است که هر کس برای آخرت خود و دیگران مایه می‌گذارد، آس‌وپاس می‌شود و آن کس که به خود و اهل و عیالش می‌رسد، بهترین دنیا را می‌سازد؟ انگار نه انگار که دنیا مزرعه آخرت است، شاید هم برعکس، دنیا مهم‌تر از آخرت است و آخرت طفیلی دنیاست!

حقیقت آن است که راه حل آرمانی مهم‌تر شدن فرهنگ نسبت به هر چیز دیگر است. طوری که انسان‌ها برای علم و معرفت و تربیت بیش از همه چیز ارزش قائل شوند و حاضر باشند بیشترین هزینه‌ها را صرف فرهنگ نمایند. تا آن جا که اگر یک شب نان نداشتند، نخورند ولی از کسب معرفت کوتاه نیایند؛ نه این که با ذره‌ای تغییر در قیمت دلار، بیشترین آسیب‌ها به فرهنگ وارد شود. البته این هم چیز عجیبی نیست، چنانکه الان هم برای علم‌ِ پول‌ساز و دنیاساز، مردم از نان شب می‌زنند ولی برای تربیت آخرت‌ساز هیچ تکانی نمی‌خورند؛ انگار نه انگار که دنیا مزرعه آخرت است؛ یکی نیست برای‌شان زمزمه کند که «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق1»! 
از این آرمان دور که پایین بیاییم، به شرایط منحصر به فرد الان میرسم که پس از 1400 سال از صدر اسلام و صدها و هزاران سال از تلاش انبیا، یک حکومت شیعی روی کار آمده تا قدرت وثروت و معرفت را در هم جمع کند و خون‌دل‌ها‌ی چندین هزارساله را به ثمر برساند. حالا که به این حکومت فرهنگی رسیدیم و به آن آرزوی آرمانی نرسیدیم، پس باید سرمایه‌های ملی در خدمت فرهنگ قرار بگیرد و شیر نفت در جوی معرفت و تربیت باز شود. به علاوه باید دست پروژه‌های پول‌ساز عمرانی از این سرمایه‌ها کوتاه شود و اقتصاد غیر فرهنگی روی پای خودش بایستد و حتی سرریزش را به فرهنگ اهدا کند تا اقتصاد فرهنگی هم کم‌کم قوت بگیرد. آن وقت دیگر نهادهای فرهنگی را «شرکت‌های ضررده» یا «سازمان‌های کم‌بازده» نمی‌خوانند و نگاه خود را به این مراکز متعالی، متعادل می‌کنند... اما چه کنیم که سازندگی عمرانی هم‌چنان بر سرمایه‌های ملی چمبره زده و تا گردن در چاه نفت فرو رفته و بی‌رحمانه آن را سر می‌کشد و اگر مثقالی را به فرهنگ بدهد، با نگاه خیره‌خیره منت‌آلود، تباهش می‌سازد
دو گزینه مهم و امیدوارکننده کنار رفتند و مردم و دولت تبرئه شدندحالا من و تو می‌مانیم و خدای احد و واحدیک راه این است که تو هم پشت بکنی و به مردم و دولت بپیوندی و گزاره‌های کوچه و بازار را تکرار کنی و فرهنگ را سرخورده‌تر از قبل نشان‌ دهی. آن وقت احتمالا تو هم به زودی از رستوران و مغازه و بازار سر در می‌آوری و برای تسکین وجدانت، سالی هزار تومان به سنگرسازان بی‌سنگر (بخوانید فرهنگ‌سازان بافرهنگ) می‌دهی و خیال خودت و خانواده‌ات را راحت می‌کنی. حالا دیگر می‌توانی دنیا و آخرت را با هم داشته باشی و «دغدغه‌های فرهنگی» خود را رام و آرام نمایی. راستی؛ تو که پیغمبر نیستی که شب و روز دردِ مردم داشته باشی و گریه‌های نماز شبت هم برای هدایت مردم باشد. تازه، تربیت بر پیامبر واجب بوده ولی بر تو که واجب نیست... تو باید به اهل و عیالت برسی
اما یادت باشد، تو ابراهیم همت امروزی و احمد متوسلیان دیروز چشم امیدش به توست. راست می‌گویی؛ تو پیغمبر نیستی ولی یاور فرزند او که هستی. اگر تو هم پشت کنی و به درمانِ درد خود بروی، پس چه کسی فرزند زهرا راکمک کند؟ داستان تلخ طرمّاح را که به خاطر داری؟ شاید فقط ساعتی دیر رسیده بود؛ اما وقتی که رسید سر پسر فاطمه بالای نیزه بود و قلب دختر علی را شکسته بودند... شاید طرماح هم بین واجب و مستحب گیر کرده بود... 
راستی یک چیز دیگر! در تاریخ سراغ داری زمانی را که یک مربی مشکل مالی نداشته باشد؟ از پیغمبر گرفته تا معلم و طلبه؟ همه‌شان درد مالی داشتند، اگر چه هیچ کدام نگران نبوده‌اند، چرا که به رازق ایمان داشتند و می‌دانستند که از در بسته، دروازه‌ها باز می‌کند و خود و خانواده‌شان را تامین می‌نماید: نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیَّاهُم‏.2 نه این که دهان‌شان را زیر شیر نفت گرفته باشند، ولی معمولا دست خدا را زیباتر از بقیه در زندگی‌شان مشاهده می‌کردند... کافی است که تو هم دستت را به خدا بدهی و همه تلاشت را بکنی که دستان مردم را در دست او بگذاری
تازه اگر این نبود، چگونه خدا ما را به اخلاص‌مان محک می‌زد؟ چه چیزی بهتر از این که خود و خانواده‌مان را وقف او کنیم و او خودش زندگی‌مان را بگرداند؟ ما که از پیغمبران بهتر نیستیم. خدا وکیلی دنیای آن‌ها لذت‌بخش‌تر بود یا دنیای کاسبان و بازاریان؟ اگر چه «الکاسب حبیب الله3» اما این کجا و آن کجا؟ تازه چه مشکلی دارد که هم در لباس کاسب حبیب خدا شویم و هم در لباس مربی بندگی او را بکنیم، مانند پیامبران؟ خدا که بخیل نیست، فقط باید به او توکل کرد؛ به نام او، به یاد او، برای او ...

پ.ن حاجی:

این مطلب دزدیست:/
جوآروم بود براتون گونی ریختم آوردم
:)



تبسمی اگرم رو دهد ز عیش ندانی



که گاهی آدمی از کثرت ملال بخندد


حاجی نوشت:

این بیت منویاد این شعر از دوستان خوابگاهی انداخت 

حاج محمدرضای خودم ،صوفی اعظم  خوابگاه:

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم
روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن می خندم

یادش بخیر

راستی ترامپ رئیس جمهور شدمی دونم بی ربط بود.

:)

شهید محسن خزایی  ۱۵ آذر  سال ۵۱ در خانواده ای مذهبی که ذاکر اهل بیت بودند به دنیا آمد او در سال ۷۴ به عنوان متصدی صدا  فعالیت خود را در صداو سیما  آغاز کرد و  بخاطر شور و نشاط خاصی که در برنامه های جوان ایجاد می کرد و با جوانان ارتباط زیادی داشت مدیر باشگاه خبرنگاران جوان زاهدان شد.

 اوج کارش زمانی بود که جریان تکفیری گروهک جندالشیطان در جنوب شرق فعال شده بود. او یکبار از کمین گروهک تکفیری در حادثه تروریستی تاسوکی نجات یافت. شهید محسن خزایی پس از موفقیت در باشگاه خبرنگاران جوان زاهدان به عنوان مدیر خبر گیلان معرفی شد و پس از فعالیت های تخصصی و حرفه ای خبر، عشق دفاع از حرم  او را به سوریه کشاند او در سوریه بعد از هر گزارش خبری خود، در بین رزمندگان مقاومت مداحی اهل بیت می کرد. وی دارای سه فزرند، دو پسر و یک دختر بود.

 سرانجام محسن خزایی  در منطقه حلب سوریه در اثر اصابت ترکش ناشی از انفجار خمپاره به ناحیه سر به شهادت رسید.
 

گاهی  یک دوربین  تو را به خدا می رساند!


حاج محسن شهادتت مبارک...


با عرض سلام وخسته نباشید خدمت دوستان عزیز

مطالب ذیل را می توانید جهت استفاده در حلقه های صالحین وکلاس های تربیتی(در سطح نوجوانان) دریافت نمایید.

ان شاالله هرگونه ابهام ومشکل را در نظرات پاسخگوییم


دریافت
حجم: 68.1 کیلوبایت
توضیحات: بخل


دریافت
حجم: 443 کیلوبایت
توضیحات: حسد


دریافت
حجم: 698 کیلوبایت
توضیحات: حب دنیا

دریافت
حجم: 18.9 کیلوبایت
توضیحات: کینه



دریافت

حجم: 136 کیلوبایت
توضیحات: خودسازی اخلاقی


دریافت
حجم: 143 کیلوبایت
توضیحات: پاکدامنی


دریافت
حجم: 130 کیلوبایت
توضیحات: شجاعت


دریافت
حجم: 3.82 مگابایت
توضیحات: ترس از خدا