ممات

زندگی نیست "ممات" است تو را کم دارد ....

ممات

زندگی نیست "ممات" است تو را کم دارد ....

ممات

حاجی نوشت:
خیلی وقت ها که ناملایمات روزگار وناحق شدن حق وبی عدالتی ها را می بینم ،وقتی که معتبر شدن نالایقان و مدعیان دروغین وتوخالی اسلام وتملق دروغین مگس صفتان را می بینم ناخودآگاه غم فضای سینه ام را می گیردو احساس دلتنگی می کنم.اما این جمله از یکی از دوستان دلسوخته تسکینم می دهد:
"بازی هنوز تمام نشده است".
التماس دعا
کانال تلگرامی:
https://t.me/zendegechannel

آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۵، ۲۱:۲۰ - خوب
    عالی
  • ۲ آذر ۹۵، ۰۰:۰۵ - م.د
    :(

بازهم جمعمان جمع بود ، مجلسی پر از فرهیخته و فرزانه ! موجب رشک بوستان و گلستان ، اندیشمندان و نغزگویانی که بلبلان به حیرت ، ساکت بودند .در آن جمع؛ ناخوش اوازی داشتم ، باد در مغز و در سینه ... که این به پژوهش اوردم و آن نوشتم و ... فرزانه ای پرسید : قبلا در این دریا ها سیاحت کرده بودی ؟ پاسخ دادم : نه !پرسید : قبل از آن چند و چونی از این بحر داشتی ؟ با غرور پاسخ دادم : نه ! با وقار خاص خودش ، گفت : پس از ورود به این دریاها ، به غواصی و غور ادامه دادی ؟ پاسخم معلوم بود : نه ! سکوت کرد ! و من حیران که چه می پرسد؟ همین بس نیست که نشان داده ام که شناگر قهاری در بحر پژوهش هستم !؟ مهربانی ، اندیشمندی ، رشته کلام را به دست گرفت که : بیش از بی سواد ، از نو سواد و کم سواد باید ترسید که این یکی می داند که نمی داند و آن دیگری ، به گمان این که می داند بر اسب کم دانشی خود ، به این سو و آن سو می تازد . سخن را خوش نوایی ، پی گرفت که : دانش هر آدمی همانند حجم محدودی آب است ، این حجم آب می تواند ، یرکه ای شود ، با عمق کم . اگرچه چشم نواز است ، اما بادی و تابش افتابی ... چه خوش آن که آبش ، حوضچه ای باشد ، قدحی باشد که تشنه ای را سیراب کند !

  به خروش آمدم ، ضرباتی سهمگین و مهلک بود ... ارادت داشتم و طاقت نداشتم . بر اسب نا آرام سخن نشستم و تاختم که : آنچه کردم ، نشانه توانم است ، نشانه مرارت و خون دل خوردن است ، پا گذاشتم در بحرهایی که تاکنون کسی به آنها پا نگذاشت و پس از آن هم کسی نکوشید ! از نفس که افتادم ، حکیمی سخن آغاز کرد که : آدمی باید مانند یک کوزه آب باشد نه یک کاسه آب ، که کاسه با تلنگری به اشوب می افتد و آب را به بیرون میریزد و کوزه پابرجا و برقرار . بخوانم از سعدی " دریای فراوان نشود تیره به سنگ / عارف که برنجد تنگ آب است هنوز" ! اری ، دریا با سنگی به خروش در نمی آید و کوزه با سنگی می شکند . آرانی ! آدمی اگر دریا شد ، اگر عمق پیدا کرد ، به تلاطم نمی افتد .

  دلشکسته و رنجیده شدم ، نمی فهمیدم . و نفهمیدم ، به قهر از آن بهشت بیرون شدم و به جهنم بادی که در سر داشتم پا گذاشتم . 

 سالها از آن جمع و آن حضور می گذرد ، خواستم که برکه نباشم ،حوضچه شوم ، کاسه ای شدم ! دیدم که چه حجم اندکی دارم . آری برکه یک انگشتی ، حجم و عمقش را نمی بیند و نمی داند، طعنه بر دریا می زند !

  هنوز باد در سر دارم و هنوز با تلنگری به تلاطم می افتم .

 

نوشته ای از آرین آرانی

 

  • حاجی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی